خدا عاشق است نويسندگان یک شنبه 23 تير 1392برچسب:, :: 11:42 :: نويسنده : SiaVash
جملگی در حکم سه پروانه ایم در جهان عاشقان، افسانه ایم اولی خود را به شمع نزدیک کرد گفت: حال من یافتم معنای عشق دومی نزدیک شعله بال زد گفت: ها..ای من سوختم در سوز عشق سومی خود را به آتش فکند آری آری این است معنای عشق...
معلم پای تخته داد میزد سه شنبه 23 اسفند 1398برچسب:, :: 8:34 :: نويسنده : SiaVash
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, :: 17:54 :: نويسنده : SiaVash
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: میآید، من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبیام که دردهایش را در خود نگه میدارد و سر انجام گنجشک روی شاخهای از درخت دنیا نشست. کهنه قالی میخرم
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد کهنه قالی می خرم دست دوم هرچه داری می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان با با حلقه بست عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از او خواهرم دلگیر بود اول ماه است ونان در سفره نیست ای خدا شکرت ، ولی این زند گیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم ، روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوشرنگش ترک برداشته باز آواز درشت دوره گرد رشته اندیشه ام را پاره کرد داد می زد کهنه قالی می خرم دست دوم هر چه داری می خرم کاسه وظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی می خری ؟
کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل میرفت.. دمجنبانکی که همان اطراف پرواز میکرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. دمجنبانک گفت: یعنی.. بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار.. کرگدن نفهمید که دمجنبانک چه می گوید؛ اما فکر کرد لابد درست می گوید؛ روزها گذشت.. روزها، هفته ها و ماه ها.. و دمجنبانک هر روز میآمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را میخاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش برمی داشت و می خورد و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دمجنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دمجنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
از خدا پرسبدم: چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ گفت: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حالت بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو، ایمان را نگهدار و ترس را بگوشه ای انداز، شک های را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
ادامه مطلب ... پيوندها |
|||
![]() |